و دختری بود به نام مجنون...
هر دو عاشق یکدیگر ....
به هم رسیدند ...بچه ای به دنیا اوردند و نامش را عشق نهادند..
و حالا بیا منو تو باز معشوق و مجنون شویم و باری دیگر عشق را موتولد کنیم
و دختری بود به نام مجنون...
هر دو عاشق یکدیگر ....
به هم رسیدند ...بچه ای به دنیا اوردند و نامش را عشق نهادند..
و حالا بیا منو تو باز معشوق و مجنون شویم و باری دیگر عشق را موتولد کنیم
و کبوتر ها را ..آه کبوتر ها را .....
مهر در صبح دمان داس به دست خرمن خواب مرا چید.....
آّ ه باران باران......
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما چه کسی یاد تو را خواهد شست؟؟
آسمان بی رنگ...
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ ...
می پرد مرغ نگاهم تا دور ....
آه باران ...باران
پر مرغان نگاهم را شست![]()
سيب را دست تو ديد....باغبان از پي من تند دويد
غضب الود به من كرد نگاه سيب دندانزده از دست تو افتاد به خاك.....
و تو رفتي و هنوز سالهاست در ذهنم خش خش گام تو مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم كه چرا باغچه ي كوچك ما سيبنداشت
عشق صداي فاصله هاست
صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند....
و عشق
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر
هميشه عاشق تنهاست........
با قلبم ميگويم :
اي همزاد
اي همراه
اي هم سرنوشت
هردومان
حيران
بازي هاي دوران هاي زشت........
شعرهايم را نوشتي..دست خوش
اشك هايم را كجا خواهي نوشت؟؟؟؟؟
در يك شب سرد زمستاني آمدي..خسته بودي و شاعر ..چند فنجان مه خواستي تا مرا مهره اي كني مات شده ي شطرنج چشمانت ..و من در آن سياهي باور نكردني گمان كردم با اينكه بي اسبي و فانوس هماني كه عمري در روياهايم نقش اول را بي غلط بازي كردي
نقش نگاهت را در جا به جاي فضا كنكاش ميكنم .اما ستاره ي مهرت در دياري ديگر سوسو ميزند
و من تو را هميشه به ياد خواهم داشت ..
مهري كه يخ هاي فصل سرد را جاري كرد ..و جويبار عشق و جذبه را در كوير انديشه ها جاري ساخت
و من تو را هميشه به ياد خواهم داشت
فقط براي تو م..
آرزومند بهترين ها براي تو.(فرنوش
یاد چشمای تو پر از درد و غصه بود ...قصه ی غربت تو قد صد تا قصه بود .
یاد تو هرجا که هستم با منه...داره کم کم عمره منو اتیش میزنه..
آسمون سنگی شده ..خدا انگار خوابیده..انگار که از اون بالا هیشکی گریمو ندیده..
دوباره هرجا برم یادت با منه داره وجودمو آتیش میزنه...