+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 15:5  توسط فرنوش
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 14:44  توسط فرنوش
|
آن هم شبی بود
نمی دانم چرا وقتی به صورتت نگاه می کردم و در چشمان دلربایت
خیره می شدم آرزوهای خفته ام بیدار گشته و آهها و نواهای
عمیقی از سینه بیرون می دادم...
تو جلمه سفید بر تن کرده .گیسوان همچون طلای خود را بیرون
نهاده و به دست باد سپرده و دل مرا به دنبال انها دوانژنموده بودی....!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 15:3  توسط فرنوش
|
روحم را به وداع عشق بی فرجام وا نهاده و افکار به فراموشی نامت اجبار
نموده ام لیک قلب نا آرام اندیشه های ذهن به تمسخر گرفته ابواب خویش
بر رجوع دوباره ات باز نموده است...
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 12:16  توسط فرنوش
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 15:43  توسط فرنوش
|
امشب در گذر ممتد و پرشتاب ثانیه های شبانگاهی جلای عشقم را از یاد برده ام
چرا که پرنده ی وحشی گر ز بامی بر خاست دیگر امیدی به رجوعش نیست.
آیا به آمال واهی قلب پریشانم که در طریقی یک طرفه و بی مقصد گام نهاده
امید وجودی هست.....؟!
اینک تو مار فراق تو را با اشک های خونین دیده مهر ختام نهاده و
در طبقه ی کتابخانه ی فراموشی ذهن گمارده ام.
زیرا که در توسل الهیات عشق فرجامی نیست که مرا به بارگاه وصالت
وصول گرداند...
آخر قسم کدامین الهیات را بر جای ننهاده و کدامین دین را
پرستشگر ننموده که مرا به پاس اندک لحظه ای به دیدارت موکول نماید....؟!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 15:0  توسط فرنوش
|
دلم می خواست جای آن قطره اشکی بودم
که از چشمانت زاده می شدم
بر گونه هایت زندگی می کردم
و در میان لبانت می مردم...
به عشق پاکمان
به خاطر گذشته مان
به مقدس ترین کلمات که واژه عشق را تشکیل می دهند
بعد از تو به دیگری دل نخواهم سپرد
و دستان من
دستان دیگری را نخواهد فشرد
و لبان من
به لبان دیگری اجازه بوسه نمی دهند
و دیدگانم
شاخه نگاه هر بیننده ای را بخود نمی پذیرند
و چشمان من
در نبود تو اشک می ریزند...؟!
قسم به عشق....؟!
/فرنوش/>>>برای تو عشق من

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 13:9  توسط فرنوش
|
دل من باز گریست
قلب من باز ترک خورد و شکست
باز هم هنگام سفر بود
و من از چشمانت می خواندم
که به آسانی از این شهر سفر خواهی کرد
و نخواهی فهمید
بی تو این باغ پر از پاییز است......
+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 16:12  توسط فرنوش
|
به امید روشنایی شمعی عاشق وار
به گرد شعله منور می گردند
و من.....
به امید روشنایی عشقت
عاشقانه
به دور و برت می پرم...
اما
غافل از اینکه این شعله را امان
نیست
و دامان مرا
به آتش می کشاند.....؟!
+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 10:52  توسط فرنوش
|
When we first fell in love . all i wanted was to be with
وقتى اولين بار عاشق مى شويم.هر آنچه خواسته ام با تو بودن است.
All i needed was your smile and your love to make me happy...
و هرچه نياز داشتم لبخند تو بود و عشق تو كه مرا شاد كند
I thought it would alwas stay that way.buteverything changes and i'm glad , because when we first fell in fore i couldn't have known that the best was yet to come, that i could be even happier. or love you even mor, but i do because...........
you ARE
sPecial to ME
هميشه فكر مى كردم.هميشه همينگونه خواهد ماند.اما همه چيز عوض شد و من شادم چون وقتى اولين بار عاشق مى شوم
هيچ چيز بهتري را در زندگى به ياد نمى آورم و اينكه قبل از آن هرگز شاد تر نبوده ام و يا اينكه هرگز تو را بيش از اين دوست
نداشته ام ولي دوستت دارم چون..........
تو
يكى يكدانه اى
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 14:36  توسط فرنوش
|
به او گفتم:
مرا دوست داری؟!
گفت:
بله.
گفتم:
مثلا" چقدر؟!

گفت:
به اندازه ی ستاره های آسمان
به آسمان نگاه کردم و دیدم آسمان ابریست.
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 15:21  توسط فرنوش
|
گل
(سرخی) به او دادم.گل زردی به من داد.....!
برای یک لحظه تمام .قلبم از طپش افتاد....
با تعجب پرسیدم:مگر از من متنفری؟!
گفت:نه! باور کن! ولی چون تو را واقعا" دوست دارم.
نمی خواهم پس از آنکه کام از من گرفتی.برای پیدا کردن
گل زرد .زحمتی به خود هموار کنی

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 15:16  توسط فرنوش
|
خدایا..
خدایا هیچ گاه قلبم را از من جدا نکن
زیرا که انسان بی قلب هیچ گاه زنده نمی ماند
و اگر معدودی از این افراد که بدون قلب زندگی می کنند(عشقی ندارند)
بدان که گیجند و سر گردان
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 22:26  توسط فرنوش
|
خوش است خلوت اگر یار.یار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگین سلیمان به هیچ نشناسم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
*******
هوای کوی تو از سر نمی رود ما را
غریب را دل سرگشته با وطن باشد
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 15:32  توسط فرنوش
|
____________
***__
*_
*** ___________
____________
**__
**_____
* __________
___________
***_
*__
*____
*_________
__________
***_____
**___
****** ____
_________
*****______
**_
*______
**__
________
*****_______
**________
*_
**________
*****_______
*_______
* _____
________
******_____
*_______
* ______
_________
******____
*______
* _______
__________
********_______
* ________
__
***_________
**______
* __________
*******__________
** _______________
_
*******_________
* ________________
__
******_________
*_
* ______________
___
***___
*_______
** _______________
___________
*_____
*__
* _____________
_______
****_
*___
* _________________
_____
******__
*_
** _________________
____
*******___
** __________________
____
*****______
* __________________
____
**_________
* __________________
_____
*_________
* __________________
_____________
*_
* __________________
______________
** __________________
______________
* ___________________
این گل با تمام زیبایی و خوبی هایش تقدیم به تمامی کسانی که دوستشان دارم

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 14:3  توسط فرنوش
|