با دیدگانی فرو بسته لب بر جام زندگی نهاده و اشک سوزان
بر کناره ی زرین آن فرو می ریزم..اما روزی فرا می رسد که
دست مرگ نقاب از دیدگان ما بر می دارد و آنچه را در
زندگی مورد علاقه ی شدید ما بوده از ما می گیرد ..آنوقت است که
می فهمیم>>جام زندگی از اول هم خالی بوده و ما جز باده ی
خیال چیزی ننوشیده ایم .....آآه.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 12:18  توسط فرنوش
|
کاشکی چشمات مال من بود
تو سرت خیال من بود
مثل من که آرزومی
آرزوت وصال من بود
کاشکی چشماش مال من بود.
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:39  توسط فرنوش
|
I love you Ilove you i lovE yoU
I love y0U i love yoU i love you
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:54  توسط فرنوش
|
یعنی تا این حد؟؟
بابا شنیده بودیم همه ی آدما تا حدی نامردن ولی نه اینجوری
همه ۱ رگه نامردی دارن ولی خیلیا نشون نمیدن
از همه انتظار داشتم جز تو یکی
فک نمی کردم به خاطر اونا من یکی و که ادعا می کردی
خیلی دوستم داری و من صمیمیترین دوستتم ول کنی
هر کدوم از دوستای آدم فرق می کنه با او یکی
و هیچ کدوم نمی تونن جای اون یکی و بگیرن
شاید الان بگی داره چرت می گه
ولی بعدا"
به حرفم می رسی
یعنی تا این حد که ارزش سلام کردن یا نگاه کردنم ندارم؟؟
منی که.....
واقعا" که
( این مطلب در مورد ۱ دختر ) که می شه گفت حالا واسه من...
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:21  توسط فرنوش
|
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 14:28  توسط فرنوش
|
باید دیدگانم را بشویم و با نور زیستن را به آنها یاد بدهم .
باید یاد بدهم که در پسارزش هر نگاهی مفهومی هرچند گنگ گنجانده شده
مفهومی که یک زندگی است.باید دانست که مفهوم گل سرخ چیست؟؟
و چرا دستانی که آن را هدیه می دهندمی لرزند..
باید فهمید که چرا گل سرخ.سرخ است..
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 15:32  توسط فرنوش
|
با کدام قایق به این خاک رسیدی؟که نیامده چشمانم را ترک کردی.
نیامده کوی از برم گریختی ..از هراس آفتاب نگریز
آسمان همین است که هست
بدون هیچ دریچه ای
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 13:56  توسط فرنوش
|
اندیشه های قلب به زیر پا افکنده مهر ختام بر تپشهای شور انگیز خهاده ام...
ای مسیح مصلوب....
آخر پیکر مرا به دار کدامین صلیب بر بسته اند که روح نیز
عاجز مانده گریز به آزادگی است....؟!
دیگر تمنای بر تو
جز خروج دل از این اوهام را
ندارم.....؟!
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 19:43  توسط فرنوش
|
+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 15:4  توسط فرنوش
|
در امتداد شبى ديگر....
در گذر انديشه هاى واهى و بى فرجام از بارگاه عقل برون گشته
جستجوگر مسيرى در تصلت وصالت گرديده ام....
گه اشك ديده بر فقدانت و گاه خنده لب به اميد
رجوعت تبسم مى نماييم ...
حس گمنام دل خويش سراينده اشعارى به ياد سيماى توست
ليك عاجز مانده در بازگو نمودن طاقت از كف ربوده و تمنايى
جز عشق تو ندارد...
چشمان شورانگيز تو دل به تسخير خويش به غل و زنجير
ابهام بسته شعله ور وجود را در آتش حسرت كرده اند..؟!
آه كه ترا الهه عشق و دوستي خوانده و در پندارم جز تو كس
پرستشگر عشق پاك نيست...
دير زمانى است دل به دنبال تو دوان ساخته و در طريقين سكوت و گفتار
گرفتار نموده..گر گرفته در آتش درد خويش و غم خويشتن
بر دل خود تلنبار نموده ام...
ليك تنها تمناى من پاسخ تك پرسشى است در تكرار هر شبانه ى
آمال قلب كه از تو مى نمايم...
به رجوع تو آيا نويد فرجامى هست...؟!
باز گرد...
كه ديگر خسته شده ام....؟!
+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 14:40  توسط فرنوش
|