گل
گل
(سرخی) به او دادم.گل زردی به من داد.....!
برای یک لحظه تمام .قلبم از طپش افتاد....
با تعجب پرسیدم:مگر از من متنفری؟!
گفت:نه! باور کن! ولی چون تو را واقعا" دوست دارم.
نمی خواهم پس از آنکه کام از من گرفتی.برای پیدا کردن
گل زرد .زحمتی به خود هموار کنی![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 15:16  توسط فرنوش
|
