مرگ عشق...؟!
امشب در گذر ممتد و پرشتاب ثانیه های شبانگاهی جلای عشقم را از یاد برده ام
چرا که پرنده ی وحشی گر ز بامی بر خاست دیگر امیدی به رجوعش نیست.
آیا به آمال واهی قلب پریشانم که در طریقی یک طرفه و بی مقصد گام نهاده
امید وجودی هست.....؟!
اینک تو مار فراق تو را با اشک های خونین دیده مهر ختام نهاده و
در طبقه ی کتابخانه ی فراموشی ذهن گمارده ام.
زیرا که در توسل الهیات عشق فرجامی نیست که مرا به بارگاه وصالت
وصول گرداند...
آخر قسم کدامین الهیات را بر جای ننهاده و کدامین دین را
پرستشگر ننموده که مرا به پاس اندک لحظه ای به دیدارت موکول نماید....؟!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 15:0  توسط فرنوش
|
