ستاره عشق...؟!!
آن هم شبی بود
نمی دانم چرا وقتی به صورتت نگاه می کردم و در چشمان دلربایت
خیره می شدم آرزوهای خفته ام بیدار گشته و آهها و نواهای
عمیقی از سینه بیرون می دادم...
تو جلمه سفید بر تن کرده .گیسوان همچون طلای خود را بیرون
نهاده و به دست باد سپرده و دل مرا به دنبال انها دوانژنموده بودی....!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 15:3  توسط فرنوش
|
