باز گشت به عشق...؟!
در امتداد شبى ديگر....
در گذر انديشه هاى واهى و بى فرجام از بارگاه عقل برون گشته
جستجوگر مسيرى در تصلت وصالت گرديده ام....
گه اشك ديده بر فقدانت و گاه خنده لب به اميد
رجوعت تبسم مى نماييم ...
حس گمنام دل خويش سراينده اشعارى به ياد سيماى توست
ليك عاجز مانده در بازگو نمودن طاقت از كف ربوده و تمنايى
جز عشق تو ندارد...چشمان شورانگيز تو دل به تسخير خويش به غل و زنجير
ابهام بسته شعله ور وجود را در آتش حسرت كرده اند..؟!
آه كه ترا الهه عشق و دوستي خوانده و در پندارم جز تو كس
پرستشگر عشق پاك نيست...
دير زمانى است دل به دنبال تو دوان ساخته و در طريقين سكوت و گفتار
گرفتار نموده..گر گرفته در آتش درد خويش و غم خويشتن
بر دل خود تلنبار نموده ام...
ليك تنها تمناى من پاسخ تك پرسشى است در تكرار هر شبانه ىآمال قلب كه از تو مى نمايم...
به رجوع تو آيا نويد فرجامى هست...؟!
باز گرد... كه ديگر خسته شده ام....؟!+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 14:40  توسط فرنوش
|